persiancloud
مریم سجادی
همزمان با عید سعید قربان در اصفهان؛ لب‌های ترک‌خورده زاینده‌رود سیراب شد PDF چاپ نامه الکترونیک
ارسال شده توسط مریم سجادی
سه شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۰ ساعت ۰۸:۳۳
zayanderoodسپاهان نیوز به نقل از خبرگزاری ایمنا: امروز همزمان با عید سعید قربان، قلب اصفهان پس از مدتها انتظار، باری دیگر به تپش افتاد و لب‌های ترک‌خورده زاینده‌رود سیراب شد؛ مردم اصفهان نیز هم‌پای جاری شدن آب، حرکت ‌کردند و سرود شادی سر دادند.

به گزارش ایمنا مدتهاست که زاینده‌رود "ایران" تشنه‌ی جرعه‌ای آب است و چاره‌ای جز سکوت ندارد. سکوتی سرشار از فریاد حق طلبانه که گوش شنوایی برای آن نیست. عده‌ای معتقدند که زنده‌رود قلب تپنده‌ی اصفهان است، اما این جمله اگرچه گزاره‌ای صحیح است اما زمانی کامل می‌شود که بگوییم" زاینده‌رود قلب تپنده‌ی ایران است. ایرانی که در آن قومیت‌های مختلف همه از یک طایفه‌اند و عهد و پیمان برادریشان، کمر دشمن را بر خاک می‌زند و وحدتشان، دشمن را ناامید می‌کند.
ایرانی که ملت آن بیت" بنی آدم اعضای یک پیکرند، که در آفرینش ز یک گوهرند" را نه تنها از حفظ هستند بلکه به آن اعتقاد دارند. امروز هم هنگامی که پس از مدتهای طولانی، آب در بستر رود جاری شد، جمعیت زیادی هم‌پای حرکت آن، در بستر رودخانه پیش می‌رفتند و از اعماق وجودشان سرود شادی سر می‌دادند و چه زیبا بود وقتی که مردان جوان در کنار آب، با لهجه‌ها و زبانهای مختلف، شادی خود را ابراز می‌کردند. عده‌ای اشعار لری و عده‌ای سرود کارون می‌خواندند و عده‌ای.... و اینجا همه در کنار هم بودند! آنها نه تنها ساکن یک شهر بلکه هموطن بودند. لحظه‌ی جاری شدن آب در رودخانه به‌قدری برای مردم هیجان‌انگیز بود که به هر طرف می‌نگریستی، عکسهای یادگاری و نور فلاش دوربین‌ها توجه‌ات را جلب می‌کرد.
کمی که از حال و هوای مردم بیرون می‌آمدی، صدای نجوای زاینده‌رود را با لبهای ترک‌خورده‌اش می‌شنیدی که چگونه عاشقانه‌ و در سکوت، حرفهای ناگفته و در دل مانده‌اش را با آب زمزمه می‌کرد. زنده‌رود بازگشت آب را به بستر و خانه‌ی قدیمی‌اش تبریک گفت؛ اما آب که به خاطر روزهای دوری از کاشانه‌اش غمگین بود، آرام آرام پیش ‌می‌رفت و لبهای تشنه‌ی زاینده‌رود را سیراب می‌کرد.
زنده‌رود گفت: مدتهاست انتظار آمدنت را می‌کشیم؛ چرا در راه بازماندی؟
آب گفت: راهم را سد کردند.
زنده‌رود: چه کسی؟
آب سکوت کرد...
زنده‌رود: ما را فراموش کردی؟
آب: هرگز گمان مبر ز خیال تو غافلم، گر مانده‌ام خموش خدا داند و دلم
زنده‌رود: آمدنت را تبریک می‌گویم. دلهای بسیاری را شاد کردی و لبخند را به لبهای مردم بازگرداندی.
آب: نمی دانم چه بگویم! فقط از دیدار همه‌ خوشحالم.
زنده‌رود: آن دخترک را می‌بینی که چگونه در کنارت شادمانی می‌کند؟ از زمانی که به خاطر می‌آورد، جز تن ترک خورده‌ی من و نبود تو به یاد ندارد. تا کی می‌مانی؟
آب: نمی‌دانم. شاید اندک زمانی بیش نباشم.
زنده‌رود: می‌دانی در نبود تو، چه بر سر مردم آمده است؟
آب: آری شنیده‌ام. مردم ما مردمی با احساس و عاطفی هستند. آنها ایرانی‌اند و اینجا ایران است!!!


سایر اخبار مرتبط :


نظرات (1)

min/max feed

busy
 
سایر اخبار بخش :

بیشتر ...